مي ماند كه چه كار ميتواند بكند؟؟؟
اصلا كاري هست كه بتواند انجام دهد؟؟؟
وقتي سردردهايت شروع مي شود،
تمام وجود من هم با تو ميلرزد...
وجودم تير ميكشد...
فرياد مي زند تو را!!!...
من عادت ندارم آن چشم ها را قرمز و ملتهب ببينم...
دلم تاب نمي آورد...
داغون ميشود زير اين همه فشار...
كاش ميشد دردهامان را قسمت كنيم...
اين حكمت چيست كه همه از آن حرف ميزنند؟؟؟
حكمت اين كارهاي خدا چيست؟؟؟
مگر فكر ميكند من از سنگ هستم؟؟؟
مگر فكر ميكند كه چه؟؟؟
كه چقدر صبر؟؟؟
چقدر؟؟؟...
فكر ميكني دوست داشتن چشمهاي يک نفر سخت تر است يا دوست داشتن خودش؟؟؟
راستی تو اصلا تا به حال عاشق شده اي؟؟؟
چه مزه ای ست عاشق شدن؟؟؟
شاید شور؟؟؟
یا شاید گس؟؟؟
ترش است لابد؟؟؟
آره ؟؟؟
مثل همان آلوهاي دركه كه زير نور آن لامپ هاي چندصد وات، آدم را هوسی ميكند...
اين را گفتم، ياد آن عكست افتادم با لبهاي قرمزی كه با ولع آلو و لواشک ميخورند...
کاش فقط یه کم تو بودی...
...
...