اکنون دراتاق کوچک تنهايي هايم درکنار شمعي به درد دل نشسته ام...
وسخن ميگويم با اوکه چه رسمي است روزگار را...
موسيقي باران برخلوت تنهاييمان رنگ ديگري بخشيده...
خيره در چشمانش مانده ام...
هر دو اشک ريزان به پايان عاقبت خويش مي انديشيم...
او ساعتي چند و من سالي چند...
ساحل چشمان دريايي اش به کبودي رفته...
تن نحيفش را به زحمت بر روي کمر نگه داشته...
آخر نميدانم فرق من و او چيست که او ساعتي چند و من سالي چند؟؟؟
دست داراز ميکنم تابرسرش دستي کشم تا آرامشش دهم...
اما از تب عشقي که در وجودش نهفته دستانم ميسوزد!!!
چه ميشد من هم مثل او باشم؟؟؟
عاشق...
درچشمانم خيره ميشود و آرام ميگويد:
صبر...صبر...صبر...
