دستي در اتاق خاطراتم را گشود...
با من حرف مي زنند ديوارهايش...
رايحه وجودت همچنان در فضا پراكندست...
صندلي چوبي...
دست نوشته هايت...
و قلم بي تاب لمس سرانگشتانت...
خاطرات ورق مي خورند...
و من تو را در كنار پنجره،
كه مهربانترين عضو يك اتاق است ،
مي يابم...
با چشمان روشنت نور را ميهمان دلم مي كني و لبخند را نثار آمدنم...
چه زيبا شده اي...
زيباتر از هر ديروز و فردايي...
دستهايت گرمابخش دستانم...
با بوسه اي از لبانت ،
چه حرارتي و آتشي ،
درونم ريشه دوانده ست...
برگي از شاخه خاطرات فرو ريخت...
صندلي بي تو در قعر تاريكي!...
در دالان نسيان و فراموشي فرو رفته ست...
يأس و نوميدي درون خاطرات خوب و بد جاريست...
تمنا دارم پنجره را نگشاييد!!!
بگذارید تا عطر حضورش همچنان در اتاق خاطرم باقي باشد!!!...
پنجره را باز نكنيد!!!
