دست به قلم بردم تا عطر نگاهت را در فضاي جسم قلمم ببويم...
اما دلم را شكستی...
جاودانه آمدم بيبويي از تهمت ناروايت...
و تو تمام سبزينهگی آبی را نچشيده بخشيدی...
در خلوت حضورم سبز درخشيدی...
اما عشق خياليات تمام من را سوزاند...
نه اشكم را ديدی نه عشقم را !!!
پس چگونه قاضی شدی با آن نگاه نشنيدهات؟؟؟
هر روز حرف به حرف تمام شعرهايت را مزه كردم...
بیجويدن كلمههايت همه را قورت دادم...
اما...
.
.
.
.
.
خفه شدم!!!...
وقتی گفتی عاشقی، خاكسترم كردی...
و اين رسم نوشدارو بودن نيست كه بعد از مرگ سهراب جاری شوی...
حيف كه اندوه مرا نچيده دادستانی...
و حتی اجازه نفس كشيدن را نيز ندادی...
(((استاد بودن عشق میخواهد!!!)))
و اينكه بدانی دیوانگی رسم محشر عشق است...
دیوانگی رسم محشر عشق است....
دیوانگی رسم محشر عشق است...
