
همه چی از اینجا شروع شد... ... ...
بررسی مشکلات اجتماعی , اقتصادی , سیاسی جامعه از دید یه ...
ب
ر
گ
ر
د
پ.ن:خواهش میکنم...التماس میکنم...دستور میدم...اصرار میکنم...تهدید میکنم...
ازم خواسته بودی که یه نوشته به عنوان خداحافظی ازمن داشته باشی...
ولی این کلمه رو ازمن نخواه...
نمیخوام شیرینی این رابطه با تلخی کلمه خداحافظی آلوده بشه...
یادته...؟
بهت گفته بودم به این رابطه به چشم یه تجربه نگاه کن...
از زندگیت لذت ببر...
زندگی می تونه زیارتگاه لحظات شاد باشه...
هرکاری که می کنی آخرش مهم نیست...
مهم این هست که عاشق باشی...
و هوشیار و بالذت اونو انجام بدی...
اینکه احساس کنی والاترین کار زندگیتو انجام می دی...
بهتر از من می دونی که:
عشق داد و ستد نیست...
سود و زیان درکارش نیست...
عشق بخشش لذت به دیگرانه...
مثل عطر افشانی گل سرخ...
پس در درجه اول اگرعاشق شدی
خودتو معطرکردی بعد دیگرانو...
اگرعشقی درونت رشد کرده
تا زمانیکه داریش وجودت معطره...
پس عاشق بمون...
نه برای من نوعی که برای خودت...
زمانیکه عاشقی پا دریه وادی مقدس گذاشتی...
به یاد داشته باش که دریک فضای مقدس خداوند به تونزدیک تره...پس به توغبطه می خورم...
ازم نخواه بگم خداحافظ!!!
هر کلمه ای که دوست داری برای پایان این ماجرا بزار... ... ...
دوستارت:سپیده...
برف ميبارد...
زمين سياه شده...
چشمانم برفي شده يا زمين در مردمک چشمم حل شده؟؟؟
پسرک معصوم از عشقش ميگويد...
و من آرام
در تاب سبز کردن او هستم...
ولي او همچنان طوسي است...
او در فکر من...
و من در فکر محبوبم!!!
محبوبم...
دوستش ميدارم...
بي هيچ انتظار...
دانم که
قماري بيش نيست...
يا برنده ي برنده
يا نيست و نابود!!!...
نه بغضي گلويم را گرفته بود...
نه دلم شكسته بود...
نه حتي قطره اي اشک در چشمم حلقه زده بود...
هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم...
هر چند ، او روبرويم نشسته بود...
بي آنكه مرا ببيند!!!
و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد...
كاش انقدر شفاف نبودم...
آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد...
كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد...
بايد براي ديده شدن كاري كرد!...
شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد!!!...
پس بايد دامن شفافم را به قطره هاي اشک آلوده كنم...
كار سختي نيست...
كافي است نگاهش كنم...
دامنم لكه دار خواهد شد!!!
اما هنوز در روبرويم نشسته است...
بي آنكه مرا ببيند يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را !!!
براي ديده شدن شيشه فقط يک راه هست...
راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند:
بايد شكست تا ديده شد!!!
پس با كمال ميل شكسته مي شوم...
و به پايش مي افتم...
حالا هم بغض گلويم ر ا گرفته...
هم گريه كرده ام...
هم شكسته ام...
هم به پايش افتاده ام...
اما هنوز در برابر من نشسته است!!!
بي آنكه مرا ببيند يا خرده شيشه هاي افتاده به پايش را !!!... ... ...
اکنون دراتاق کوچک تنهايي هايم درکنار شمعي به درد دل نشسته ام...
وسخن ميگويم با اوکه چه رسمي است روزگار را...
موسيقي باران برخلوت تنهاييمان رنگ ديگري بخشيده...
خيره در چشمانش مانده ام...
هر دو اشک ريزان به پايان عاقبت خويش مي انديشيم...
او ساعتي چند و من سالي چند...
ساحل چشمان دريايي اش به کبودي رفته...
تن نحيفش را به زحمت بر روي کمر نگه داشته...
آخر نميدانم فرق من و او چيست که او ساعتي چند و من سالي چند؟؟؟
دست داراز ميکنم تابرسرش دستي کشم تا آرامشش دهم...
اما از تب عشقي که در وجودش نهفته دستانم ميسوزد!!!
چه ميشد من هم مثل او باشم؟؟؟
عاشق...
درچشمانم خيره ميشود و آرام ميگويد:
صبر...صبر...صبر...
هم او که با داشتنش زمستان سرد بهاري دلنشين خواهد بود...
با تو تا نهايت زمانه...
تا باقي وجود...
تا انتهاي عالم فاني...
عاشقانه خواهم ماند...
با تو از کران تا کران...
تا بلنداي قله هاي سپيد خوشبختي...
با دو بال نازک به پرواز در خواهم آمد...
تجربه اولين عشق با تو شيرين شد خوب من...
با تو گل خوشبختي از اعماق وجودم جوانه زد...
با تو جرقه هاي عاشق شدن در آتشکده متروک قلبم شعله کشيد...
و ترانه هاي عاشقانه ام با تو به حقيقت رسيد...
انجماد خون در رگهاي يخ زده ام در شراره هاي آغوش سوزانت ذوب شد...
و با تو و وجود متبرک توست که مي خواهم بمانم...
تا هميشه و هميشه در کلبه عشق ميزبان نفسهاي عاشقانه ات خواهم ماند...
با من حرف مي زنند ديوارهايش...
رايحه وجودت همچنان در فضا پراكندست...
صندلي چوبي...
دست نوشته هايت...
و قلم بي تاب لمس سرانگشتانت...
خاطرات ورق مي خورند...
و من تو را در كنار پنجره،
كه مهربانترين عضو يك اتاق است ،
مي يابم...
با چشمان روشنت نور را ميهمان دلم مي كني و لبخند را نثار آمدنم...
چه زيبا شده اي...
زيباتر از هر ديروز و فردايي...
دستهايت گرمابخش دستانم...
با بوسه اي از لبانت ،
چه حرارتي و آتشي ،
درونم ريشه دوانده ست...
برگي از شاخه خاطرات فرو ريخت...
صندلي بي تو در قعر تاريكي!...
در دالان نسيان و فراموشي فرو رفته ست...
يأس و نوميدي درون خاطرات خوب و بد جاريست...
تمنا دارم پنجره را نگشاييد!!!
بگذارید تا عطر حضورش همچنان در اتاق خاطرم باقي باشد!!!...
پنجره را باز نكنيد!!!
دست به قلم بردم تا عطر نگاهت را در فضاي جسم قلمم ببويم...
اما دلم را شكستی...
جاودانه آمدم بيبويي از تهمت ناروايت...
و تو تمام سبزينهگی آبی را نچشيده بخشيدی...
در خلوت حضورم سبز درخشيدی...
اما عشق خياليات تمام من را سوزاند...
نه اشكم را ديدی نه عشقم را !!!
پس چگونه قاضی شدی با آن نگاه نشنيدهات؟؟؟
هر روز حرف به حرف تمام شعرهايت را مزه كردم...
بیجويدن كلمههايت همه را قورت دادم...
اما...
.
.
.
.
.
خفه شدم!!!...
وقتی گفتی عاشقی، خاكسترم كردی...
و اين رسم نوشدارو بودن نيست كه بعد از مرگ سهراب جاری شوی...
حيف كه اندوه مرا نچيده دادستانی...
و حتی اجازه نفس كشيدن را نيز ندادی...
(((استاد بودن عشق میخواهد!!!)))
و اينكه بدانی دیوانگی رسم محشر عشق است...
دیوانگی رسم محشر عشق است....
دیوانگی رسم محشر عشق است...
مي ماند كه چه كار ميتواند بكند؟؟؟
اصلا كاري هست كه بتواند انجام دهد؟؟؟
وقتي سردردهايت شروع مي شود،
تمام وجود من هم با تو ميلرزد...
وجودم تير ميكشد...
فرياد مي زند تو را!!!...
من عادت ندارم آن چشم ها را قرمز و ملتهب ببينم...
دلم تاب نمي آورد...
داغون ميشود زير اين همه فشار...
كاش ميشد دردهامان را قسمت كنيم...
اين حكمت چيست كه همه از آن حرف ميزنند؟؟؟
حكمت اين كارهاي خدا چيست؟؟؟
مگر فكر ميكند من از سنگ هستم؟؟؟
مگر فكر ميكند كه چه؟؟؟
كه چقدر صبر؟؟؟
چقدر؟؟؟...
فكر ميكني دوست داشتن چشمهاي يک نفر سخت تر است يا دوست داشتن خودش؟؟؟
راستی تو اصلا تا به حال عاشق شده اي؟؟؟
چه مزه ای ست عاشق شدن؟؟؟
شاید شور؟؟؟
یا شاید گس؟؟؟
ترش است لابد؟؟؟
آره ؟؟؟
مثل همان آلوهاي دركه كه زير نور آن لامپ هاي چندصد وات، آدم را هوسی ميكند...
اين را گفتم، ياد آن عكست افتادم با لبهاي قرمزی كه با ولع آلو و لواشک ميخورند...
کاش فقط یه کم تو بودی...
...
...





نمي دونم ديشب چند بار نامتو خوندم ولي هربار كه تكرارش مي كردم حس مي كردم نفسهام رو تنگ تر مي كنه....
نمي دونم چرا هر بار كه برام چيزي دادي كه بخونم بي اختيار حتي اگه سطر اول و دومش هم مقاومت كنم سطر بعديش چشمام پر از اشک مي شه و گريه مي كنم...
ديشب منو بردي به تموم روزهاي پر از خاطرات گذشتم...
به خودم قول دادم و حالا به تو هم مي گم ،به خودم قول دادم هيچوقت تنهات نزارم ، اگه تو بخواي، و ما با هم تا هميشه دوست خواهيم موند...
واي كه چقدر كلمه دوست داشتن زيبا و شگفت انگيزه...براي مني كه يه عمر دنبال كسي بودم تا بتونه منو دلبسته خودش كنه...به قول سند اگزوپري تو كتاب شازده كوچولو منو اهلي خودش كنه...
كسي كه وقتي ساعته ديدنش برسه قلبم گروم گروم شروع كنه به تند تند زدن...كسي كه برام با همه فرق داشته باشه...كسي كه صداش اينهو موسيقي منو از لونم بكشه بيرون برعكس صداهاي ديگه كه با شنيدنشون بايد تو هفت تا سوراخ قايم بشم...
آخ عارف نمي دوني چقدر تشنه يه دلبستگيم...فكر كن اگه تو بتوني منو اهلي خودت كني چي ميشه... اونوقت شب كه سياس منو ياد موهاي سياه و بلند تو ميندازه...اون وقت همون شبي كه تو تمومش خودم لعنت كردم مي شه ياد تو ميشه تو و من هر شب تو تنهاييم وقتي نيستي به آسمون شب نگاه مي كنم و ياد موهاي تو مي افتم و وقتي باد مي وزه و ابرا جابجا مي شن ياده به هم خوردن موهات مي افتم و دستهايی كه هيچوقت نمي شه فراموششون كرد...
عارف ، گاهي فكر مي كنم اصلا نيازي نيست كسي براي اهلي كردن من تلاش كنه من خودم ،خودمو اهلي اون آدم مي كنم...اونقدر شيفته و هلاكه يه دلبستگي ام كه فقط به يه تلنگر مي خوام يه كسي كه بخواد...همين!!!
چقدر اين دنيا پست و كوچيكه كه براي دل دادن هم بايد التماس كني...
ولي حالا خوشحالم چون تو رو پيدا كردم...عارف تو هم بهم قول بده قول بده كه اگه دست دوستي منو مي گيري مثه اون كه برات گفتم نزاري بري...اگه روزي ازم منتفر شدي يا از من بهتر ديدي ، باشه برو ولي هيچوقت نامه هامو بهم پس نده...پارشون كن ،آتيششون بزن ولي پس نده...بهم قول بده كه با هم دوست بمونيم ، هميشه و هميشه و هيچوقت نامه هامون رو بي جواب نزاريم...بهم قول بده...
دوستت دارم...







آخرين برگ سفرنامه ي باران اين است كه زمين چركين است
==============================
میگین عاشق و عاشقی
اینم یه نمونه دیگه ...
نشکونید که می شکنید..
===========
ادبياتم زياد خوب نبودش هميشه تو امتحان انشا از دو تا موضوع بهره مي بردم و از هر كدوم دو خطي مي نوشتم .پس منو ببخشيبد.
به مرگ فكر كنيد...
ز چشمت اگر چه كه دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگر غصه باريد از ماه و سال
به ياد گذشته صبورم هنوز

|
مي مكم پستان شب را وز پي رنگي به افسون تن نيالوده چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم. از پي نابودي ام، ديري است زهر مي ريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم تا كند آلوده با آن شير پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم، مي كند رفتار با من نرم. ليك چه غافل! نقشه هاي او چه بي حاصل! نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش. او نمي داند كه روييده است هستي پر بار من در منجلاب زهر و نمي داند كه من در زهر مي شويم پيكر هر گريه، هر خنده، در نم زهر است كرم فكر من زنده، در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من |
هر شب وقتی صفحه ی سفیده روزنویسم رو باز میکنم... لحظه ای که میخوام تموم حرفا و احساس اون روز رو بنویسم فکر میکنم ومطمئن میشم که مفیدترین کاری که انجام دادم این بوده که تصمیم گرفتم هر روزم رو مکتوب کنم.. احساسم رو بنویسم... هر روز "باران" رو مرور کنم.. این جوری حتی خودم رو هم بهتر میشناسم.. مثل این میمونه که دوباره زمان رو برمیگردونی عقب و کارایی که انجام دادی رو با دقت نگاه میکنی.و بررسی میکنی. عین یه زندگی دوبارست وقتی صفحه های زندگیت رو ورق میزنی.. در عرض چند لحظه میری۷-۸ ماه قبل تر ... مثل یه گنج یا یه آینه میمونه... وقتی که بدون هیچ پرده ای همه چیز رو مینویسی.. لحظه به لحظه رو...یه گنج با ارزش ـ که فقط و فقط خودت قدرش رو میدونی... وقتی می خونیش انگار همون آن داری زندگی میکنی.. همون حس ٬ همون موقعیت و همون صحنه ها... وقتی میخوای بنویسی چون که احساس میکنی که با ارزش ترین یادگارای زندگیت هستن.. دوست داری حتی کلمه به کلمش رو هم با بهترین وسیله ها رو کاغذ بیاری... خوشحالم ٬ خوشحالم ازاینکه هر لحظه که اراده کنم میتونم تک تک ـ لحظه های زندگیم رو مرور کنم حتی لحظه های تلخی که هیچ کس ـ هیچ کس بجز برگه های سفید این دفتر مشکی ازشون خبر نداره .... که حتی اونا هم تجربه ای میشه واسه تصمیم های آیندم....
*روی سکوی کناره پنجره همه شب جای منه
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم همیشه یار منه
کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره میپرن توی کوچه
سر حال از اینکه آزاد شدن نمیدونن که اسیره دل سنگ باد شدن
دیگه بیداری شب عادتمه ٫ همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ـ ساعتمه...
***
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
.........
اینقدر باید بگم تا ... بگم تا... اندازه ای نداره.. چه حدی رو می تونم مشخص کنم برای دوست داشتنت؟!
مامان مهربونم! فرشته آسمونی! بی نهایت دوست دارم. مهربونیات ٬ دلگرمی حضورت ٬ امید هر لحظه ی زندگیمه... دوست دارم و یک لحظه نبودنت رو نمیتونم تحمل کنم.. خدایا ! قلب مهربونم رو ازم نگیر ..! هیچ وقت.. همونطور که لطف و رحمتت رو ازم دریغ نمیکنی.. تکیم به تو ـ که پشتیبانی..
یه کم که نه نمیدونم چرا ایندفعه خیلی سخت بود برام نوشتن... پشتم حسابی باد خورده..
تنبل شدم ؟!.. اما بازم مثل همیشه تا شروع به نوشتن میکنم دیگه کلمه ها همین جوری میاد.. انگار اونا هم دلشون واسه اینجا تنگ میشه...
** یکم ناراحتم از اینکه چرا اینجا رو معرفی کردم.. احساس میکنم شاید دیگه نتونم همه چیز رو بنویسم.. حس سختی ـ نمیدونم بتونم باهاش کنار بیام یا نه.. سعیم رو میکنم...
پيوند عشق واقعي حتي با مرگ گسيخته نميشود چه برسد به دوري (ولتر)-----------------------------------------------------------------------کسي که عشق ميکارد اشک درو ميکند(پلين)--------------------------------------------کسي آمدن عشق را نميبيند اما از رفتنش همه خبردار ميشوند(دولسيون)----------------------------------------------------------------------عشق تنها مرضي است که بيمار از آن لذت ميبرد(افلاطون)------------------------------------------------------------هيچ شکنجه اي شديدتر از اين نيست که نه عاشق کسي بشوي و نه کسي عاشقت بشود(کامل موکليير)------------------------------------------------عشق اجازه نميدهد هيچ عيبي را ببينيم(ارسطو)-------------------------------------------------عشق فقط يکي است اما دوستي ميتواند هزاران چشمه داشته باشد(گوته)----------------------------------------------------------------------------------شور عشق و عاشقي آفت آسايش و آرامش خيال است ولي اگر عشق در عالم نبود هنر و زيبايي هم نبود عشق است که بشر را از خاکستر نشيني رهايي بخشيده و زيبايي را به زندگي او داده است(آناتول فرانس)------------------------------------------------------------------------------------------------همه چيز نميتواند بر عشق حکومت کند و اين عشق است که بر همه چيز حکومت ميکند(لافونتن)---------------------------------------------------------------------------------------------نياز انسان به عشق مانند نياز موجودات زنده است به آفتاب(آلفونس دوده)-------------------------------------------------------------------------کينه را کينه به پايان نميرساند بلکه عشق کينه را به فنا مي کشاند(بودا)-----------------------------------------------------------------------عشق آتش است اگر نباشد خانه سرد و تاريک است اما اگر بدون کنترل باشد خانه را ميسوزاند(تن)
---------------------------------------------------------------------------------------------عشق معمار عالم است(هريه)------------------------------عشق عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است(شکسپير)--------------------------------------------------------------من به تمام خوشبختي هاي ممکن در زندگي ام رسيده ام زيرا توانسته ام عاشق بشوم(ويليام شکسپير)
عشق فقط یه عادته (آرفو )
------------------------------------------------------------------------------------------------
اين جمله ها مخصوصا جمله بالاي شکسپير فوق العاده هستند من اين ها رو با زحمت جمع کردم.
بگذريم از عشق ميخوام بگم راستش تو مملکت ما با اين بي فرهنگيمون عشق را نتونستيم خوب بشناسيم اکثر ايرانيها بعد از چند سال که از ازدواج گذشت عشق يامون ميره اصلا نميفهميم که بابا اين زنمونه (براي آقايون) اين معشوقمونه يک زماني بزرگترين آرزوي دنيا ازدواج با اين فرد برامون بوده چرا حالا اينطوري شديم؟ من فکر ميکنم اکثر ايرانيها مخصوصا پدر مادرهاي ما که کمي قديميتر هستند متاسفانه متاسفانه اصلا عاشق نشدند يعني فقط زنهاشون رو دوست داشتن براي همينم فرهنگ ديدن اينکه يک نفر عاشقه رو ندارند(مثلا ديدين فيلمهاي عاشقونه) براي همينم وقتي دختر يا پسرشون ميگه من عاشقم براشون کلمه خوبي نيست چون نتونستن اونو درک کنن اينا همه فقر فرهنگه هيچ کجاي دنيا کلمه عشق بد که نيست که حتي مقدسه تو يک فيلمي ميديدم که پسره اومده بود تو يکي اتاقهاي خونشون که باباش گفته بوده حق نداره پاشو بزاره اما پسره ميره اما باباش ميفهمه و اونو بدجوري کتک ميزنه اما اين وسط پسره به باباش ميگه اومده بودم دوست دخترم رو نگاه کنم چون خونشون بغلمونه و از اين اتاق فقط ميتونم ببينمش همين که اينو ميگه پدر از زدن پسرش دست ميکشه يک نگاهي به پنجره ميکنه ميبينه آره راست ميگه پسرش به همين راحتي از زدن پسر دست ميکشه چون پسرش عاشق شده بود حالا اگه يک پدر ايراني بود چه ميکرد؟ همه حتما اينو ميگيد که بيشتر از دست پسرش شاکي هم ميشد و بيشتر هم ميزدش آره اما چرا ؟ جواب: خوب چون ما بي فرهنگيم ديگه. من يک پيشنهاد ميکنم براي اينکه بيشتر با معنا و مفهوم کلمه عشق آشنا بشين برين کتاب "هنر عشق ورزيدن" نوشته "اريک فروم" را مطالعه کنيد تا خودتون به مشکل الان بزرگترهاي ما که با عشق بيگانه اند دچار نشين.
دوست دختر دوست پسر يا نامزد؟
من نميدونم در فرهنگ ايراني(که نداريم) کلمه دوست دختر دوست پسر از کي مد شده در کشور هاي ديگه براي اينکه بفهمند دونفر با همديگر رابطه عاشقانه دارند و همديگر را براي ازدواج ميخواهند لغت دوست دختر يا دوست پسر را به کار ميبرند حالا همين کلمه در ايران شکلي ديگر دارد و به آن نامزد گفته ميشود خوب تا اينجا که درسته اما دوست پسر يعني چه؟ اين کلمه از کجا آمده از چه دوره اي از چه قرني ؟ در اين مملکت به هر پسري که با دختري دوستي داشته باشد برچسب دوست دختر دوست پسر ميزنند!! واقعا مسخره است در همه جاي دنيا ميلياردها انسان با هم دوست هستند آيا همه دوست پسر دوست دختر هم هستند؟؟!! چرا ما اين فرهنگ را نداريم که کمي با ديدي مثبت به قضيه نگاه کنيم چرا همش منفي نگر هستيم در خارج از ايران هر دختري در مدرسه يا دانشگاه يا محل کار خود ميتواند با چندين پسر مجرد دوست باشد اما در همين حال ميتواند دوست دختر هيچکدام نباشد من در مطلب قبلي توضيح دادم که عشق به آساني به وجود نمي آيد پس نميتوان همينطوري به دونفر برچسب دوست دختر دوست پسر را داد اين هم يکي ديگر از بي فرهنگيهاي ما ايرانيان که انقدر به فرهنگمان روز و شب ميباليم ما هنوز تفاوت به اين کوچکي را نتونستيم ياد بگيريم بياييد از اين به بعد درست فکر کنيم و درست حرف بزنيم.. خوب هر کس تمام موارد بالا را متوجه شد کاملا براي مطلب بعدي آماده باشه لطفا آدمهاي بي جنبه هم نخونن (هرچند همه ميخونن) چون خيلي سنگين و متفاوت هست و بزرگترين مشکل فرهنگي ما رو در مطلب بعدي ميتونيد ببينيد البته باز ميگم خيلي جرات ميخواد نوشت و خوندنش پس اگه توانشو ندارين(يعني کلاسشو ندارين) نخونين.
محرم يا نامحرم مسئله اين است!!!
ببينيد تمام تمام تمام مشکلات نسل جوان ايراني از اين ناشي ميشود که هنوز نتوانسته بدن محارم خود را ببيند يعني وقتي در دين اسلام آمده که خاله خواهر و مادر براي يک پسر محرم هستند همه فکر ميکنند يعني فقط ميتوانند روسري خود را بردارند يا مثلا فقط جلوي همديگر فقط شلوارک و آستين حلقه اي بپوشند!!! هيچ خواهري درايران نتوانسته در اين حکومت آن طور که اسلام دستور داده جلوي برادر خود ظاهر شود در اسلام دستور خيلي ساده اي براي اين موضوع آمده که من ديگه بيانش نميکنم اما اين رسمش نيست وقتي پسري بعد از پانزده سال مثلا هنوز نتوانسته به طوري که در اسلام آزاد است بدن محارم خود را ببيند از همان ابتداي سن بلوغ به دنبال دخترها در کوچه و خيابان به را مي افتد که عطش خود را سيراب کند چون نمي داند در بدن يک زن چه ميگذرد . همين موضوع باعث اذيت و آزار پسران به دختران در کوچه و خيابان ميشود وقتي پسري از همان بچه گي مثلا با خانواده خود به استخر يا دريا رفت و از بچه گي در تلويزيون يا مجلات با بدن زن آشنا شد( همانطور که در غرب و شرق رايج است) ديگر پي اذيت و آزار دختران در خيابان بر نمي آيد چون ديگر نديد بديد نيست نمونه همين حرف من در تمام کشورهاي دنيا صادق است مثلا در آلمان من ديدم مادر از همان بچه گي که فرزند خود را شير ميدهد ديگر تا آخر بدن خود را از پسرش نمي پوشاند يا حتي خواهر از برادر (در اسلام هم همين است) و آن وقت پسر وقتي بالغ شد ديگر در پي اذيت دختران بر نمي آيد و فقط در پي انتخاب يک دختر به عنوان دوست دختر خود است نه اذيت همه دخترها فکرميکنيد اگر در ايران هم مردم بسيار بسيار بي فرهنگ ما اين کار را ميکرند و حداقل از اسلامي که ميپرستندش در اين مورد هم اطاعت ميکردند جامعه ما چه ميشد؟
جواب: ديگه نه تنها اين مشکل بلکه هيچکدام ار مشکلات قبلا ذکر شده هم وجود نداشت و اين يعني اوج فرهنگ. بله اگر شما پسري که داريد نوشته هاي من را ميخوانيد و در ايران هم سکونت داريد ذره اي فقط ذره اي بويي از فرهنگ برده بوديد ديگر هيچ وقت در کوچه و خيابان دنبال دخترهايي که به نظر من با حجاب کردن کاملا فاقد جذابيت هستند راه نمي افتاديد و چون از بچه گي به حق نرمال و طبيعي خود که همانا آشنا شدن با بدن يک زن است نرسيديد حالا فکر ميکنيد درون آن مانتو چه خبر است!! اگر شما پسرهاي ايراني بدانيد که چه اشتباهي داريد ميکنيد هيچ وقت به دنبال يک دختر در کوچه و خيابان راه نمي افتيد ولي چون در يک محيط کاملا بي فرهنگ (ايران) بزرگ شده ايد و تا سن بلوغ بدن برهنه يک زن را نديده ايد برايتان ديدن يک دختر بالاترين لذت را دارد.
راستي اگر ديدن بدن يک زن انقدر ارزش دارد چرا مردها بعد از ازدواج ديگر ميلي به زنهايشان در ايران ندارند چرا خيلي ها با هم همواره در جنگ و دوا هستند مگر بدن زن بهترين لذتها نيست که برايش از وقت زندگي خود ميزنيد تا در خيابان ها به چنگش بياوريد!؟ پاسخ تمام اينها يک جواب دارد "چيزي به نام فرهنگ در ايران وجود ندارد"..
قرار بود جواب سوال اولم را هم بهتر توضيح بدم و حالا وقتش رسيده بله جواب همين است ما دخترهاو پسرهاي ايراني چون در محيط کاملا فاسد اين حکومت نميتوانيم حتي بدن محارم خود را هم آن طوري که خدا دستور داده ببينيم در نتيجه فيلمهايي را هم که در آن بدن نيمه برهنه يک زن را نشان ميدهند را نميتوانيم ببينيم( بازم ميگم اوج بي فرهنگي). ديديد خيلي ساده است حتي در خانواده ها به پسرهاي مجرد زور ميکنند که ازدواج کن خوب تا اينجا که حرف بدي نيست اما اگر آن پسر يک فيلمي به منزل بياورد که بدن عريان يک زن در آن نمايش داده شده باشد با اعتراض خانواده همراه ميشود!!(اوج بي فرهنگي ايرانيها همين جاست) يعني پدر و مادر وانمود ميکنند که يک پسر تا وقتي ازدواج نکرده نبايد بدن نيمه برهنه زن را ببيند(چيزي که در خارج آزاد است) خوب همين ميشود هزار يک مشکل براي فرد و جامعه.. آن وقت ترافيک و تردد ماشينها در خيابان زياد ميشود (پسرها خودشان بهتر ميدانند چرا!) ..آزارو اذيت دخترها زياد ميشود دعوا سر دختر ها به وجود مي آيد فيلمهاي سکسي در دست پسرها رد و بدل ميشود و هزار نوع مشکل ديگه حالا براي چي؟ جواب: براي اينکه پسرهاي ايراني به خاطر بي فرهنگي و مشکلاتي که خانوادها برايشان به وجود آورده اند هيچ وقت با دخترها و خصوصيات ظاهري و باطني دخترها آشنا نبوده و نيستند و آنها را تبديل به بتي کرده اند که روزشب براي ارضاي خود ميپرستندش.
تعصب و آبرو و غيرت!!!:
عزيزان تعصب اين نيست که تو با بي فرهنگ بازي جلوي اين و اون مثلا از خواهرت دفاع کني يا براي کلاس گذاشتن و خود شيريني جلوي دخترها غيرتي بازي در بياري ..همه انسانها احساس تو را دارند همه دوست دارند که بهشان احترام گذاشته شود و همه خود داراي احساساتي مشابه هم هستند هرکسي بر طبق آن عشق و علاقه اي که به خانواده خود دارد جلوي مادر و خواهر خود احساس مسئوليت ميکند(براي درک بيشتر اين قسمت ميتوانيد باز به کتاب هنر عشق ورزيدن نوشته اريک فروم مراجعه کنيد) احساس مسئوليت و علاقه با بي فرهنگ بازي خيلي فرق دارد آن کارهايي که در سيماي اين حکومت به مردم ياد ميدهند يا در سينما نمايش ميدهند اوج بيخردي و کوته فکري يک ايراني ميباشد چي ياد ميدهند ؟ مثلا شما با دوستانتان نشستيد داريد حرف ميزنيد يکدفعه يکي که عاشق خواهرتان است از را ه ميرسد و ميخواهد با خواهرتان حرف بزند و مثلا قرار ازدواج بگذارد آن وقت يک پسر اصيل ايراني مي آيد وسط و غيرتي بازي در مي آورد که مثلا چي من ناموس دارم من غيرتي هستم و همان کليشه هاي قديمي که من حق دارم به هر کسي و ناکسي تجاوز کنم چون پسرم و خواهرم نبايد با نامحرم رابطه داشته باشد تکرار ميشود..اوج کوته فکري و بي فرهنگي به اين ميگند.
ميبينيد چه حقايق تلخي در زندگي ما ايرانيها وجود داد و ما بر روي آنها سر پوش گذاشته ايم.
متاسفم.. اين غيرت نيست اين اوج بي فرهنگي است همانطورکه گفتم همه آن حسي که شما پسر ايراني داريد را دارند همه مردهاي دنيا دارند اما از اين راه وارد نميشوند..ميدانيد در کشورهاي ديگه دنيا چرا اين طور نيست ؟ خوب جواب اينه که اونا فرهنگ دارند اما چگونه اين فرهنگ به وجود ميآيد ؟ به اين طريق که آنها يک شعار در زندگي دارند که اين است: راحت زندگي کن و بگذار همه هم راحت زندگي کنند هر کسي را که دوست داري راحت بگذار خودش براي زندگي خودش تصميم بگيرد تو حق داري نظر خودت را بدهي اما نبايد مردم را مجبور کني به عقيده تو رفتار کنند ..بله راحت باش تا زندگي کردن برايت آسان باشد اين يک اصل است يک اصل بسيار بسيار بسيار مهم.
تمام اينکه فرهنگ و رفتار خارجي ها با ما فرق دارد به خاطر اين است که آنها زندگي را ساده ميگيرند و ايراني جماعت سخت و تفاوت فقط از اينجا ناشي ميشود تفاوتي که ما(ايرانيها) را بي فرهنگ کرده است.
فحش(هرفهاي رکيک):
تقريبا تمام بحث هاي من به هم ربط دارند موضوع فحش هم همينطو.
ببينيد خارجيها به يک اصل ديگر به غير از راحتي عقيده دارند وآن اين است که زن و مرد باهم مساويند يعني اينکه ما نبايد چيزهاي زنانه را از مردان و چيزهاي مردانه را از زنان پنهان کنيم(اين کار کاملا برايشان بي معني است) اين چيزها شامل خيلي چيزها ميشود که يکيش گفتنم کلمات رکيک است در ايران مردهاي بي فرهنگ ما هرگونه فحشي را جلوي مردان همه به هم ميدن اما تا يک زن مياد وسط حرفهاشون رو قطع ميکنن که چي اون يک زنه نبايد فحش بديم وقتي ميگيم چرا؟ يا ميگن چون ما مسلمونيم!!! يا جوابي ندارند که بدن اما ميگويند که نبايد داد ديگه آخي نداره!! که اين هم يک بي فرهنگي کامل است در خارج ميگويند که يا مردم عادی همه چيز را ميدانند يا هيچ چيز را نميدانند(مثلا اشاره با بچه هاي کوچک) پس دليلي نداره که ما چيزي را از افراد بالغ پنهان کنيم البته در کشوري مثل آمريکا اين افراد بالغ به افراد بالاي هفده سال گفته ميشود.
همينطور که ميدانيد در فيلمهاي سينمايي يا در کنسرت هاي موسيقي هر حرف رکيکي گفته ميشود و و اينطور نيست که جلوي زنها چيزي را سانسور کنند(اصلا کسي به سانسور جلوي زن فکر نميکنه) فحش هايي که خودتان بهتر ميدانيد خيلي را حت توسط چهره هاي محبوب مردم در فيلمها و کنسرت ها گفته ميشود و کسي هم ايرادي نميگيرد و نميگويند اه مثلا فلاني بد دهن است پس من دوستش ندارم مگر کساني مثل آزي آزبورن و جيمز هتفيلد و هنرمندان ديگر سبک راک يا هرسبک ديگري کم فحش ميدهند؟ يا حتي بازيگران بسيار محبوب سينما؟..اما اينجا برعکس است مردم حتي خيلي بد دهن تر از خارجيها هم هستند اما جلوي زنها که ميرسند ديگر فحش نميدهند که چي؟ چي رو ميخواهيد ثابت کنيد؟ بي فرهنگيتونو؟ اين کارها توهين کامل به يک زنه..زنها با مردها هيچ فرقي ندارند آنها هم همان چيزها و حرفهايي را که مردها ميزنند بلدند و ميدانند فقط از سر بي فرهنگي مردان دراين مملکت با آنها مانند بچه ها رفتار ميشود..مردان با اين کارها فقط خود را بي ارزشتر ميکنند.
دوستي..جنسيت يا سن و سال:
در تمام ممالک دنيا دوستي ها براساس نزديکي سن انجام ميپذيرد نه مذکر يا مونث بودن افراد روانشناسان ثابت کرده اند که نزديکي سن اولين عامل براي دوستيابي است و جنسيت براي هم صحبت بودن تاثير زيادي ندارد(البته تاثير زيادي ندارد نه اينکه بي تاثير است) شماها حتما ازهمين سيماي اين حکومت فيلمهايي را ديده ايد که پسري با دختري هم سن سال خود خيلي راحت دوست هستند درحالي که مثلا آن دختر ممکن است برادري بزرگتر يا کوچکتر از خود داشته باشد اما پسر با دختر خانواده دوست است چون هم سن هم هستند(نمونه اين فيلمها کم نشان داده نشده) خوب فکر ميکنيد در ايران اگر اين دوستي ها اتفاق بيفتد چه ميشود؟ به دليل ضعف و نبود فرهنگ اين دوستي ها از شکل سالم خود به طور صد درصد در مي آيد دليلش هم قبلا گفتم: نا آشنا بودن پسرها از هم نشيني با دخترها و چشم و گوش بسته بودن اکثر پسرهاي ايراني.
اما در غرب و شرق پسرها خيلي راحت با اين قضيه برخورد ميکنن چون عقده اي ندارند و در هوس دختران به سر نمي برند پس ميتوانند خيلي راحت با دخترها هم صحبت شوند بدون اينکه چشمداشتي به آنها داشته باشند..ميدانم اين کار براي پسرهاي ايراني خيلي سخته چون ما ايرانيها ريشه اي از بي فرهنگي رنج ميبريم.
سوال آخر؟!:
خوب جواب سوال آخر هم واضح است به دليل نداشتن فرهنگ در موارد بالا مشکلاتي مانند مشکلا ت سوال آخر هم به وجود مي آيد تا ايران و ايراني را تبديل به نمادي از بي فرهنگي در دنيا بکند توضيح زيادي از چگونگي حل اين مشکلات نميدم چون حل مشکلات بزرگتري که قبلا ذکر کردم ديگه زماني براي شکافتن مشکلات آخر نميگذارد مشکلات فرهنگي ايرانيها که تمامي ندارد اما يک راه حل کلي براي خلاص شدن از کل اين بي فرهنگي ها دارد و آن تغيير حکومت اسلامي است در حقيقت ريشه اصلي تمام اين بي فرهنگي ايرانيها زندگي کردن در اين حکومت است..اين حکومت در طول سالهاي پس از انقلاب ننگين اسلامي مارا انسانهايي پست و سنتي بار آورده است که افکارمان را به جاي پيروي از تفکر زندگي امروزي به سوي فقط به ياد شهدا و اعمه و داستانهاي طولاني هزار چهار صد سال پيش بودن سوق داده است واين يک خيانت بزرگ است خيانتي که اين حکومت در حق نسل جوان کرده است هيتلر در حق يهوديان نکرده اين زجر و خفتي که ما از اين حکومت ميکشيم صد برابر وحشتناکتر و غير انساني تر از قتل و عام مردمان بيگناه در جنگ است چون ما ذره ذره از مغز استخوان ميسوزيم در حالي که ميتوانيم با فرهنگترين مردمان دنيا باشيم تبديلمان به بد ترين کرده اند پسرها و دختران ايراني نشان نداده اين که ميتوانند بهترين باشند نمونه اش همين علاقه مندي ها به موسيقي غربي که در هيچ کدام از کشورهاي خاور ميانه انقدر جوان مشتاق به موسيقي غربي وجود ندارد.
اما ايران چيز ديگري است اگر ايران آزاد بود الان با اروپا هيچ فرقي نداشت و پسرهاي ما حتي ميتوانند ازپسرهاي اروپايي هم با فرهنگتر باشند و همينطور دخترها اما متاسفانه اين حکومت فاسد اين اجازه را نميدهد که ما بهترين باشيم .
جمع بندي کلي اين بحث همين است که ما ميتوانيم اگر خودمان بخواهيم اگر انقلاب فرهنگي کنيم انقلاب نه به اين معني که حکومت را فقط از حالت اسلامي در بياوريم بلکه اول فرهنگ خود را کاملا دگرگون کنيم تا حکومت هم خود به خود عوض شود چون چيز خو هيچ وقت جاي بد نميتواند بماند!
پس انقلاب فرهنگي و بازسازي فرهنگ ما مهمترين کار امروز يک ايراني است و براي انجام اين کا هيچ وقت هم دير نشده تا جوانيد ميتوانيد چون هرچه سن بگذرد به اين بي فرهنگي بيشتر عادت ميکنيد وکار سخت تر ميشود(متوجه منظورم که ميشويد.)
حرف آخر:
به خدا آزادي بزرگترين نعمت خدادادي است و لذت بخش ترين چيز براي يک انسان آزادي است اين را از تمام وجود ميگويم آزادي از هر نامي مقدس تر است معرفي فيلمي مثل "شجاع دل" در مطالب گذشته به خاطر همين بود که بيننده بعد از ديدين اين فيلم خيلي بيشتر ميتواند معناي آزادي را بفهمد و من ديدن اين فيلم را به هر انسان آزاده اي سفارش کردم و ميکنم . تصور کنيد روزي را که ديگر در اين حکومت نيستيد چه لذت بخش است وقتي ميبينيد هر کنسرت موسيقي را که ميخواهيد ميتوانيد برويد هر فيلمي را ميتوانيد از سينما ببينيد ميتوانيد آزادانه عقيده خود را بيان کنيد ميتوانيد آزادي کلام داشته باشيد..فقط يک لحظه خودتان را در آن حالت قرار بدهيد..چيزي بهتر ازآن ميخواهيد؟ شما با داشتن آزادي ميتوانيد به تمام آرزو هاي خود برسيد به عشق يا به هرچيز ديگري.
اما تا در اين محيط زندگي ميکنيد, بي فرهنگي چشيدن لذت هاي بزرگ زندگي را از شما ميگيرد(همانطور که گرفته است) و شما با زندگي کردن در اين محيط نميتوانيد به مانند يک فرد هم سن سال خود در يک گوشه ديگري از اين کره خاکي طعم شيرين زندگي را بچشيد..هرگز نميتوانيد.
پس بجنبيد. توبه را شروع کنيد توبه از بي فرهنگي..زندگی مال ما جوانها است.
توجه نکنيد اين حکومت به شما چي دستور ميده اونا هيچ وقت طعم لذت و آزادی و سعادت رو نچشيدن..هيچ وقت.
يکبار ديگه نوشته اي من رو بخونيد..ببينيد چقدر طولانيه.پس من درد ميکشم من دلم به حال خودم و جوانهاي مملکتمون ميسوزه ما بايد چشمهامون رو باز کنيم و با ديدي نو به دنيا نگاه کنيم اون ديد نو تغيير فرهنگمونه بايد خودمون رو با دنيا جلو ببريم و منطبق کنيم تا بفهميم لذت زندگي کردن خيلي بزرگتر و قشنگترازاون چيزيه که تو اين حکومت به ما ميگن.
با خاموش بودن داريم به خودمون خيانت ميکنيم .. يک نگاهي به خودتون بيندازيد ببينيد کدوم يک از مشکلاتي که من عنوان کردم رو داريد..از هيچ چيزي نترسيد شما ميتوانيد با آگاهي هاي که داريد خودتون رو به بهترين فرد ممکن تبديل کنيد..روزي رو مجسم کنيد که ديگر هيچ کدام از مشکلات بالا در ايران وجود نداشته باشد..يعني ميشه؟..آره ميشه تازه آن موقع است که معناي زندگي کردن را ميفهميم و بر گذشته(متاسفانه) تاريک خود افسوس ميخوريم..پس بياييم تا دير نشده از همين امروز براي رفع کردن ضعفهاي فرهنگي خود آستين همت بالا بزنيم..به اميد آن روزي که خورشيد فرهنگ و آزادي و عدالت دوباره بر ايران بتابد و همه زيز سايه عدالت و آزادي زندگي کنيم و غير از مطالبي که گفتم چيز ديگري مهم نيست..واقعا مهم نيست ..اين طور نيست؟
نمیدونم چرا بعد از مطرح کردن این بحث یاد اشعار پینک فلوید افتادم شاید حرفهای من مثل آلبوم" دیوار" یک نوشته درد ناک و سنگین بوده باشه بوده باشه شاید هم مثل شعر "آرزوهای بزرگ" فقط یک آرزوی بزرگه؟..اما من بعد از نوشتن این یادداشت کلی احساس راحتی و سبکی کردم و میخواهم برای یک ماه به مرخصی برم و مطلب بعدی من حدود یک ماه دیگر خواهد بود.. به هرحال دوست دارم نظر تک تکتون رو بدونم در یادداشت بعدی نظرات شما را به عنوان مطلب بعدی در وبلاگ خواهم گذاشت و تحلیل خواهم کرد.. بعد از مدتی حتما برخواهم گشت تا آن روز دوست دارم آزاد باشم ..آزاد چون پرنده ..خداحافظ.
وقتي ياد تو مي افتم
دلم ، کوچک مي شه زود
ياد اون روزها مي افتم
يادته با هم مي رفتيم ؟
توي روم و توي سايته
من و اون نگاه شيرين
تو و اون صداي بارون
باورم نمي شه اينجام
تو ، تو لحظه لحظه هامي
تو نگاهي ، توي قلبم
هر کجا چشمم مي چرخه
جز تو هيچي نمي بينه
دل کوچک من
مي گيره هميشه بهونه
دوست دارم پرنده باشم
پر بگيرم هر جا خواستم
من نخواستم دوري باشه
دوست دارم ببينمت باز 
يادت ِ تو اوج حرفات
يه چيزي بهم تو گفتي
گفتي که عشق مي ره از ياد
گفتمت عشق تو نگام ِ ، تو صدام ِ
هر جا باشي ، توي قلبم
يادت هستم
میخوام یه شیرینی بهتون داده باشم . ![]()
یه تست روانشناسی برای اونایی که میخوان بدونن چقدر عاشقن یا اصلا می تونن عاشق باشن .![]()
خودت ببینی بهتر متوجه میشی.![]()
فرستاده شده توسط دوست خوبم ياس ![]()
L-)L-)L-)L-)L-) L-)L-)L-)L-)L-)
میخوای به دوست پسرت یا به دوست دخترت یا اصلا به همسرت هدیه بدی که خوشش بیاد بعدشم خرجی رو دستت نیفته .

ادامه دارد...
حال و احوال مرا خوب به هم ریخته ای
جان تو حال مرا خوب به هم ریخته ای
بی تو با خلوت خود ساخته بودم حتی
خلوت کال مرا خوب به هم ریخته ای
من و درگیر سکون بودن و اوجی تا هیچ
نظم آمال مرا خوب به هم ریخته ای
به سرم زد که تفال بزنم بر چشمت
راستی فال مرا خوب به هم ریخته ای
بعد عمری غزلی بی سر و سامان گفتم

اين ديوانگيست ...
که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
اين ديوانگيست ...
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه
شده ايم ...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
اين ديوانگيست ...
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز
دچار اين ديوانگي ها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه...
شانس هاي ديگري هم هستند
دوستي هاي ديگري هم هستند
عشق هاي ديگري هم هستند
نيروهاي ديگري هم هستند
تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...

:آری من آن جمع های شبانه را دوست داشتم
!گیلاس های بلند بر میزی کوتاه
،بوی خوش شراب و ارتعاش سیم های گیتار
،گرمای مطبوع آتش سرخ شومینه
!!!شوخی های تند و تیز من
...و نگاه دزدکی و شرم آگین یک دوست