تبليغاتX
بهترین ها آرفو

بهترین ها آرفو

بررسی مشکلات اجتماعی , اقتصادی , سیاسی جامعه از دید یه ...

یه بار دیگه هم یه پستی مثه همین رو داشتم اون قدیم ندیما -

رفته بودم عسلویه اسکله پارس جنوبی  رو واحد داریوش  حالا اومدیم نوشهر اونم بندرش هستیم تو خدمتت

با تو ام یادته میگفتی متنفری از آرزوهای کوچیک ولی بازم یه دونه دیگش برآورده شد

 

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 13:32  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

مگر سیب نه آسمونی ام بنشینم و بنگرم و شما هر غلطی که میخواهی بکنی ( صرف کردن نیست )

پ ن :   نوشته هام آبیاری کنم شاید بزرگ شدن َ نظرت چیه ؟

+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 20:51  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

بی حرف اضافه ای, سال نو مبارک !
+ نوشته شده در  87/01/10ساعت 16:14  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

چند سالی از اون روز میگذره . اون روز که اومدم اینوری شروع کردم . اتفاقات بعدش یادمه زیاد می نوشتم زیاد اپدیت میکردم زود زود پر حجم ولی رسید اینجا ...

مثه ... اروم سکون دار

چه اول شب آرومی .

تو چطور

میزونی ؟

+ نوشته شده در  86/12/06ساعت 19:57  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

راستی

ازم خواسته بودی که یه نوشته به عنوان خداحافظی ازمن داشته باشی...
ولی این کلمه رو ازمن نخواه ...
نمیخوام شیرینی این رابطه با تلخی کلمه خداحافظی آلوده بشه...
یادته ...؟
بهت گفته بودم:
به این رابطه به چشم یه تجربه نگاه کن...
از زندگیت لذت ببر...
زندگی می تونه زیارت گاه لحظات شاد باشه ...
هرکاری که می کنی آخرش مهم نیست...
مهم این هست که عاشق باشی...
و هوشیار و بالذت اونو انجام بدی...
اینکه احساس کنی
والاترین کار زندگیتو انجام می دی...
بهتر از من می دونی که:
عشق داد و ستد نیست...
سود و زیان درکارش نیست...  
عشق بخشش لذت به دیگرانه...
مثل عطر افشانی گل سرخ...
پس در درجه اول اگرعاشق شدی
خودتو معطرکردی بعد دیگرانو...
اگرعشقی درونت رشد کرده
تا زمانیکه داریش وجودت معطره...
پس عاشق بمون...
نه برای من نوعی که برای خودت...
زمانیکه عاشقی
پا دریه وادی مقدس گذاشتی...
به یاد داشته باش
که دریک فضای مقدس
خداوند به تونزدیک تره...
پس به توغبطه می خورم ... ... ...
ازم نخواه بگم خداحافظ
هر کلمه ای که دوست داری
برای پایان این ماجرا بزار... ... ... ... ...

 

یادت هست

هنوزم وقتی میخونمش همه ی کلاغ ها از رو دوش مترسک پا میشن با بال های سیاشون پرواز میکنند طرف ...

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت 18:42  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

اومدم

میرم

ولی میگم

تا دنیا دنیاست میرم و میگم

میدونی که  ...

+ نوشته شده در  86/10/05ساعت 18:59  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

۱ سال و ۳ روز از آخرین باری که تبریک تولد گفتی گذشته !

هی

تولدم مبارک .

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 11:38  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

A: How much do you ......... ?

B: About 60 kilos .

1) Speed          2 )Jump          3 ) Weigh          4 ) Build 

+ نوشته شده در  86/09/03ساعت 15:29  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

باران

بیاید نیاید

تورا....

از یاد برده ام

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت 16:31  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

... و آمدنم این چنین بود

نه آنقدر  دور از هم

که نزدیکی آرزو ْ و نه آنقدر نزدیک

                                          که دوری یک رویا

چند سال باید زنده بود ؟

چند عمر باید تجربه نمود ؟؟

چند اسم را باید دوست داشت ؟؟؟

چند رسم که خوشایند باید ....

                                       حلاجی کرد ؟؟؟؟

 نه می توانم که نباشم

                        و نه آمده ام که باشم ....

 پ.ن : امیدواری به قلم خویش هم بد نیست ها .

+ نوشته شده در  85/11/01ساعت 18:18  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

 

Baraye boodanat ghoororam ra shekastam

Khodahafez…

 

Sepideh-a

+ نوشته شده در  85/10/29ساعت 20:34  توسط آرفو رفت عارف اومد   | 

+ نوشته شده در  85/09/23ساعت 14:40  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 

             

همه چی از اینجا شروع شد... ... ...

+ نوشته شده در  85/08/26ساعت 21:55  توسط آرفو رفت عارف اومد  

دیگر دوست داشتنت فريبم نميدهد...
+ نوشته شده در  85/08/06ساعت 0:26  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 

ب

ر

گ

ر

د

 

 

 

پ.ن:خواهش میکنم...التماس میکنم...دستور میدم...اصرار میکنم...تهدید میکنم...

+ نوشته شده در  85/07/08ساعت 0:12  توسط آرفو رفت عارف اومد  

وقتی پرنده ای را معتاد می کنند...

                            تا فالی از قفس بدر آرد...

                              و اهداء نماید آن را به جویندگان خوشبختی...

                                                             تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد...

پرواز...،

قصه ای بس ابلهانه ای است...

                                        از معبر قفس!!!...

+ نوشته شده در  85/07/03ساعت 20:2  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 

در دیاری که
دل مردمش
از شک به هم لبریز است،
در دیاری که
گل زینتی اش خشخاش است،
پونه بودن سخت است!..
در دیاری که
همه دزد و دغل باز و
ریاکار و کثیفند،
همه بی همه چیزند،
همه ابلیس اند،
آن که از عشق سخن می گوید،
بوف نفرین شده ای،
بدبخت است!
سخت است!
سخت است....


+ نوشته شده در  85/06/15ساعت 0:16  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 

اين بغل یکی داره نفس میکشه...

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 16:49  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 

ازم خواسته بودی که یه نوشته به عنوان خداحافظی ازمن داشته باشی...
ولی این کلمه رو ازمن نخواه...
نمیخوام شیرینی این رابطه با تلخی کلمه خداحافظی آلوده بشه...
یادته...؟
بهت گفته بودم به این رابطه به چشم یه تجربه نگاه کن...
از زندگیت لذت ببر...
زندگی می تونه زیارتگاه لحظات شاد باشه...
هرکاری که می کنی آخرش مهم نیست...
مهم این هست که عاشق باشی...
و هوشیار و بالذت اونو انجام بدی...
اینکه احساس کنی والاترین کار زندگیتو انجام می دی...
بهتر از من می دونی که:
عشق داد و ستد نیست...
سود و زیان درکارش نیست...  
عشق بخشش لذت به دیگرانه...
مثل عطر افشانی گل سرخ...
پس در درجه اول اگرعاشق شدی
خودتو معطرکردی بعد دیگرانو...
اگرعشقی درونت رشد کرده
تا زمانیکه داریش وجودت معطره...
پس عاشق بمون...
نه برای من نوعی که برای خودت...
زمانیکه عاشقی پا دریه وادی مقدس گذاشتی...
به یاد داشته باش که دریک فضای مقدس خداوند به تونزدیک تره...پس به توغبطه می خورم...
ازم نخواه بگم خداحافظ!!!
هر کلمه ای که دوست داری برای پایان این ماجرا بزار... ... ...
                                      

                                                                                    دوستارت:سپیده...

+ نوشته شده در  85/05/24ساعت 2:37  توسط آرفو رفت عارف اومد  


طرف حساب یه برنامه نویس:


خانومه : برو استراحت كن زودتر بهتر بشي ، حالت خيلي بده

آقاهه: حالا ميرم

خانومه : منم از اينجا برات انرژي مي فرستم

آقاهه : از كدوم پورت ؟ اينفرارد ؟ بلوتوس ؟ لَن ؟ يا با اس . دي كارت؟

خانومه : نه از اينجا از قلبم

آقاهه : پس با پورت لب...اما ما كه نمي تونيم كانكت كنيم راهمون خيلي دوره؟

خانومه : اسمش قلبه نه لب

آقاهه: پورتش لبه ، پورتُكُلش قلبه!

خانومه : گير دادي به لب ها

آقاهه: بايد بيام پيشت تا بتونيم كانكت كنيم ، دايركت لينک مي خواد

آقاهه: خوب تو هم به يه چيز ديگه گير بده

خانومه : من همينكه تو كنارم باشي برام بسه

آقاهه: ولي براي ديتا ترنسور، دايركت لينك لازمه!!!

خانومه : دايركت لينک براي من هزينه برداره من نمي تونم از پسش بر بيام

آقاهه : پس به اميد كانكت

خانومه: انگار فيلم زياد ديدي!!!راستي تو فكر مي كني بازيگر خوبي براي فيلماي عشقي بشي؟

آقاهه : نه ، چون با هر لبي نمي تونم كانكت بشم ، پورتكل خاص مي خواد ، منم ندارم

خانومه : پورتكل من مي خوره ؟

آقاهه : نمي دونم ، شايد ، بايد ديد وقتي كانتكت مي شه ، كانكت مي مونه يا فيلد مي ده‏، يعني بعد از وريفاي معلوم مي شه

خانومه : خوب تو كه يوزر و پسورد منو نداري ؟؟

آقاهه :

آقاهه : با ورديال هم ميشه پيدا كرد ، يا دي كد كردن كانكشن، من كه ورديال مي كنم ، مي خواي بخواه نمي خواي هم بايد بخواي

خانومه : هاهاها

آقاهه : دايركت لينک پيدا كنم مطمئن باش كه پسوردتو دي كد مي كنم

خانومه : به اميد ديدار...

آقاهه : منتظرم باش ، باي
 

+ نوشته شده در  85/05/02ساعت 1:13  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 
داداش شماره يک:بچه پول دار ! ماشين داره ! رستوران خوب مي رن باهم! اينترنت 24
ساعته مجاني هم بعنوان اشانتيون بهشون ميده !
داداش شماره دو :يه پسر رومانتيك ! خوراك درددل بشينن نصفه شبها باهم درددل كنند
 و گريه كنن باهم.
داداش شماره سه:بچه خلاف و شر چت روم ! هر پسري بخواهد تو اينترنت اذيتشون كنه
 خان داداش جون حالشو مي گيره !
دادش شماره چهار:از نوع هنري ! خوراك رفتن باهم به سينما، تئاتر و موزه ! و محافل نقد
 فيلم ! بليط جشنواره فجرشون تضمينيه ! موهاي اين مدل داداش ترجيحا بلنده ! به اضافه ريشهايي
 مدل دار!
داداش شماره پنج:خوش تيپ ! خوراك اينه كه ببره با خودش به دوستاش پز بده بگه:نگاه کنين
 چه داداش جيگري دارم ! داداش من خيلي خوش تيپه! 
داداش شماره شش:بچه معروف ! هر هفته پنج شنبه ها يه پارتي دعوتت مي كنه ! رقصشم
 خوبه ! همه مدله بلده برقصه!
داداش شماره هفت:متخصص كامپيوتره ! هر وقت كامپيوترت خراب شد داداش جونت مياد
 برات درست مي كنه!
داداش شماره هشت:بچه مثبته.. بچه مودبيه .. وقتي مي ري باهاش بيرون لپ هاش سرخ
ميشه، خوراك اينه ببري به مامانت نشون بدي بگي مامان جون اين دوست پسره منه! مامانت
 عاشق اين جور پسراست!!!
+ نوشته شده در  85/04/02ساعت 1:48  توسط آرفو رفت عارف اومد  


چگونه زید خود را کله(دودر)نمایید:
 
بعضی وقتا يه زيدايی گير ما ميفتند(چه پسر چه دختر) که خيلی سيریش ميشن و هر کاری بخوای بکنی که اونا رو بپرونی نمييشه!خوب آخه همه که مثل منو شما تو اين زمينه کارکشته نيستند که! طرف اولين دوست دخنر يا دوست پسرييه که گير اورده و واسه همين هم مثل کنه ميچسبه بش!من اول چند تا از ويژگی های اين پسر و دخترای بی جنبه رو بتون ميگم تا بفهميد که اصولاْزيد حال حاضر شما از اين آدما هست يا نه....
 
اگر شما دختريد و يه BF داريد و اين BF شما کارهای زير رو انجام ميده پس بدونيد که به اين زودی ها از شرش خلاص نميشيد و به اين سادگی نميتونيد طرف رو کله کنيد جون کلی سيريش هست :
 
۱-اگر ۲ بار در روز بتون زنگ ميزنه(صبح و شب)و و هر بار ۴ ساعت باتون فک ميزنه که از اون ۴ ساعت هم ۳ ساعتش هی ميگه <<خوب چه خبر عزيزم>>!!!در اين صورت بدونيد که زيد شما کاملاْ تازه کار و نديد بديده و حتی نمی دونه چه حرفی بزنه واسه همين هل کرده و هی ميگه چه خبر؟؟!!!!!
 
۲-اگر هر بار که باش قرار ميذاريد بريد بيرون ميبينيد طرف هر بار يه لباس میپوشه و هيچ وقت با يه لباس تکراری نمياد سر قرار بدونيد که:زيد شما بسيار تازه کاره و احتمالاْ شما اولين دوست دختر اون هستيد(حتی اگر هی بياد و پيش شما از زيدای قبليش بگه بدونيد که مثل سگ داره دروغ ميگه!)چون هنوز طرف فکر ميکنه که اگر با لباس تکراری بياد سر قرار شما دچار يأس فلسفی ميشيد و دیگه ازش خسته ميشيد!
 
۳-اگر ميبينيد که زيدتون هميشه بتون احترام ميذاره و هر چی که شما بش ميگيد رو گوش ميکنه و واستون چپ و راست هديه ميخره بدونيد که:اولا! زيد شما بسيار آدم احمقيه پس تا ميتونيد تيغش بزنيد .ثانياْ اولين باريه که با يه دختر دوست شده.ثالثاْ فوق العاده آدم بی جنبه اييه و از الان به اين فکر افتاده که اسم بچه هاتون رو چی بذاره!
 
۴-اگر پسره شهرستانيه پس مورد ۱و۲و۳(با عرض معذرت از همه شهرستانی های عزیز ....به هر حال حقیقت تلخه!)
 
5-اگر زید شما عارف پس مورد 1و2و3و4و5!
 
 
اما اگر شما پسريد و GF داريد و اين GF شما به شکل زير هستش پس بدونيد که طرف ميخواد با شما تيریپ لاو بياد و از اين حرفا:
 
۱-اگر ديديد که هر چی که بش ميگيد ناز ميکنه و سه ساعت باتون قهر ميکنه و ولی تا بش ميگش عزيز دلم ببخشيد؛ میپره تو بغلتون پس فکر نکنيد که عجب آدم زرنگی هستيد که تونستيد به اين راحتی دل يه دختر رو به دست بياريد و گولش بزنيد بلکه بدونيد که شما خيلی آدم احمق و بدشانسی هستيد که چنين دختری گيرتون اومده!
 
۲-اگر ديديد که زيدتون از اين شلوار برموداهای مشکی رنگ پاچه گشاد میپوشه پس بدونيد که-->طرف خيلی دهاتيه و فقط واسه اينکه به شما نشون بده که اهل مده رفته يکی از شلوارای بابابش رو با قيچی و چرخ خياطی کوتاه کرده-->طرف خيلی خز تشريف دارند-->شما اولين بوی فرندش هستيد-->طرف از الان به فکر سفر ماه عسلش هست که با تو کجا بره....
 
۳-اگر ديديد که طرف همش حرف ازدواج ميزنه پس بدونيد که.....
 
۴-اگر طرف بچه پاسداران و آرياشهر و زعفرانيه و هفت حوض هست پس بدونيد که واقعاْ تيریپ لاوه....(اين مورد کاملاْ تجربه شده!!!)
 
۵-اگر طرف هيچ وقت نمياد خونتون .......
 
حالا که ویژگی های این جور زیدان! آشنا شدیم چون بحث خیلی استراتژیک و مهمه ابتدا به شیوه تبلیغ های تلویزیونی بحث را با سوال آغاز میکنیم:
 
-آيا شما از زيد خود خسته شديد؟
-آيا ديگر با زيد خود نمی حاليد؟
-آيا زيدتان خيلی بسيار زياد!سيريش می باشد؟
-آيا می خواهيد زيدتان را کله کنيد ولی نمی دانيد چه جوری؟
-آيا......
خوب ما در اينجا به شما ياد می دهيم که چگونه به به طور عملی جواب سوال های بالا را بيابيد:
 
اگر می خواهيد بوی فرند خودکه خيلی بی جنبه و سيريش هست و تازه به دوران رسيده(اگر ديديد که طرف بار دومی که شما رو ديد تيریپ لاو اومد و اينا پس ميتونيد اون جملات قبل از پرانتز رو نتيجه بگيريد) را کله بنماييد کار های زير را انجام دهيد:
 
الف-با او جوری رفتار کنيد که مثلاْ برای شما يک دوست معمولی هست و نه يک زيد!اين جوری طرف خودش در عرض سه سوت می فهمه که داره اسکول ميشه و خودش رابطه رو سرد ميکنه و يواش يواش به هم ميزنه.
 
ب-اگر طرف اومد و واستون حرفای عاشقانه زد  (با اينکه می دونم ته دلتون کلی قند اب ميشه) اصلاْ به روی مبارک خودتون نياريد و تازه با يه نگاه عاقل اندر اسکول بهش بگيد:وا! چت شده تو امروز يا بگيد:برو بابا دلت خوشه يا از ته دل بخنديد و به طرف بگيد:ای ول خيلی بامزه ای!
 
پ-اگر ديديد طرف داره بد جوری سيريش و تيریپ لاو ميشه واسه کله کردنش هی از رابطه های سکسی خود و زيد قبلياتون بگيد و هی هم به طرف بگيد که:بابا پس کی ما رو خونتون دعوت ميکنی؟(يه چشمک خفن و شيطنت بار هم چاشنی کارتون کنيد)
 
نکته:اين روش توصيه نميشه چون ممکنه پسره واسه اينکه بتون ضد حال بزنه(به خاطر اينکه بی رحمانه احساسات اون رو زير پا گذاشتيد) شما رو ببره خونشون و اونوقته که ديگه شما وقتی از خونه ميايد بيرون تبديل ميشيد به يه خانم کاکل زری!
 
ت-به طرف بگيد ايدز داريد......(روش امیر حجوانیزم!!!)
 
مسئله مهم:هيچ پسری نمی تونه تحمل کنه که از يه دختر ضد حال بخوره واسه همين ۹۹ درصد پسرايی که کله ميشند در صدد انتقام بر مياند و انتقامشون هم واقعا!خفنه پس واسه اينکه به عواقب اين انتقام دچار نشيد توصيه مکنم که اولا به هر پسری که خوش تیپ بود پا نديد چون بی جنبه بازی خوش تیپ و بد تیپ حاليش نيست و بريد با پسرايی دوست شيد که می دونيد در آن واحد ۳-۴ تا دوست دختر دارند (لطفاْ اين لوس بازی ها رو که ميگيد زيد من بايد فقط با من باشه و اين جور حرفا  بذاريد کنار)چون اين پسر ها معمولا سيريش نستند و عاشق و بی جنبه هم نيستند يکيشون خود من!ثانياْ اگر سوتی داديد و با يه پسر بی جنبه دوست شديد پس بهترين راه حل اينه که باش ازدواج کنيد چون چاره ديگه ای نداريد آخه طرف بی جنبه است ديگه....
 
ث:اگر زید شما عارف بود پس تنها چیزی که میتونم بتون بگم اظهار همدردی و طلب صبر و آمرزش برای شما!هست
 
 
 
 
اگر می خواهيد گرل فرند خود را - که بسيار آويزان شما ميباشد-بپرونيد بايد:
 
صبر کنيد تا طرف بتون بگه:کامبيز من بدون تو نمی تونم زندگی کنم .پس بيا منو بگير.اون وقت شما بايد بهش بگيد:باشه عزيزم حتماْ!!!!
 
نگران نباشيد چون دختر ها از روی احساسات تصميم می گيرند پس وقتی يه دختری اين جوری بتون گفت بايد قبول کنيد تا بدين وسيله اولا بساط تيغ زدن طرف فراهم بشه ثانياْ خود طرف بعد از چند هفته که رفتار احمقانه شما(چون پسری که با چنين دختر دوست بشه مسلماْ يه احمق تمام عياره) رو ديدخودش ازتون زده ميشه.اينو بتون قول ميدم!!!
 
امیدوارم که با این میل مشکل ازدواج های اجباری در جامعه از بین بره در نتیجه نتیجه آمار طلاق و خودکشی و قتل بیاد پایین!!!حالا بازم فحش بدید!(راستی کسایی که این دفعه بد و بیراه بگن معلومه خودشون از اون آدمای بی جنبه هستن و من اسم و فامیلشون رو در اختیار انظار(شایدم انضار ...نمیدونم آخه دیکته من ضعیفه!) عمومی میزارم تا دیگه کسی بشون پا نده!حالا اگر جرأت داری فحش وده جیییییییییییگر! لول!)
+ نوشته شده در  85/03/26ساعت 13:31  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 

برف ميبارد...

زمين سياه شده...

چشمانم برفي شده يا زمين در مردمک چشمم حل شده؟؟؟

 پسرک معصوم از عشقش ميگويد...

                                           و من آرام

                                                   در تاب سبز کردن او هستم...

                                                                 ولي او همچنان طوسي است...

او در فکر من...

               و من در فکر محبوبم!!!

 محبوبم...

              دوستش ميدارم...

                                بي هيچ انتظار...

دانم که

          قماري بيش نيست... 

                             يا برنده ي برنده

                                               يا نيست و نابود!!!...

+ نوشته شده در  85/03/18ساعت 3:2  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 

نه بغضي گلويم را گرفته بود...

                     نه دلم شكسته بود...

                           نه حتي قطره اي اشک در چشمم حلقه زده بود...

هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم...

هر چند ، او روبرويم نشسته بود...

                                      بي آنكه مرا ببيند!!!

                                                      و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد...

كاش انقدر شفاف نبودم...

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد...

كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد...

بايد براي ديده شدن كاري كرد!...

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد!!!...

پس بايد دامن شفافم را به قطره هاي اشک آلوده كنم...

كار سختي نيست...

كافي است  نگاهش كنم...

                       دامنم لكه دار خواهد شد!!!

اما هنوز در روبرويم نشسته است...

                                      بي آنكه مرا ببيند يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را !!!

براي ديده شدن شيشه فقط يک راه هست...

راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند:

                                        بايد شكست تا ديده شد!!!

پس با كمال ميل شكسته مي شوم...

                                      و به پايش مي افتم...

حالا هم بغض  گلويم ر ا گرفته...

                                هم گريه كرده ام...

                                                هم شكسته ام...

                                                                 هم به پايش افتاده ام...

اما هنوز در برابر من نشسته است!!!

بي آنكه مرا ببيند يا خرده شيشه هاي افتاده به پايش را !!!... ... ...

+ نوشته شده در  85/03/03ساعت 11:8  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 

اکنون دراتاق کوچک تنهايي هايم درکنار شمعي به درد دل نشسته ام...

وسخن ميگويم با اوکه چه رسمي است روزگار را...

موسيقي باران برخلوت تنهاييمان رنگ ديگري بخشيده...

خيره در چشمانش مانده ام...

هر دو اشک ريزان به پايان عاقبت خويش مي انديشيم...

                                                          او ساعتي چند و من سالي چند...

ساحل چشمان دريايي اش به کبودي رفته...

تن نحيفش را به زحمت بر روي کمر نگه داشته...

آخر نميدانم فرق من و او چيست که او ساعتي چند و من سالي چند؟؟؟

دست داراز ميکنم تابرسرش دستي کشم تا آرامشش دهم...

اما از تب عشقي که در وجودش نهفته دستانم ميسوزد!!!

چه ميشد من هم مثل او باشم؟؟؟

                                                عاشق...

درچشمانم خيره ميشود و آرام ميگويد:

                                                   صبر...صبر...صبر...

+ نوشته شده در  85/02/14ساعت 23:51  توسط آرفو رفت عارف اومد  

تقديم به او که مي داند دوستش دارم...

هم او که با داشتنش زمستان سرد بهاري دلنشين خواهد بود...

با تو تا نهايت زمانه...

               تا باقي وجود...

                     تا انتهاي عالم فاني...

عاشقانه خواهم ماند...

با تو از کران تا کران...

             تا بلنداي قله هاي سپيد خوشبختي...

با دو بال نازک به پرواز در خواهم آمد...

تجربه اولين عشق با تو شيرين شد خوب من...

با تو گل خوشبختي از اعماق وجودم جوانه زد...

با تو جرقه هاي عاشق شدن در آتشکده متروک قلبم شعله کشيد...

و ترانه هاي عاشقانه ام با تو به حقيقت رسيد...

انجماد خون در رگهاي يخ زده ام در شراره هاي آغوش سوزانت ذوب شد...

و با تو و وجود متبرک توست که مي خواهم بمانم...

تا هميشه و هميشه در کلبه عشق ميزبان نفسهاي عاشقانه ات خواهم ماند...

+ نوشته شده در  85/01/26ساعت 0:56  توسط آرفو رفت عارف اومد  


دستي در اتاق خاطراتم را گشود...

با من حرف مي زنند ديوارهايش...

رايحه وجودت همچنان در فضا پراكندست...

صندلي چوبي...

         دست نوشته هايت...

               و قلم بي تاب لمس سرانگشتانت...

خاطرات ورق مي خورند...

              و من تو را در كنار پنجره،

                         كه مهربانترين عضو يك اتاق است ،

                                          مي يابم...

با چشمان روشنت نور را ميهمان دلم مي كني و لبخند را نثار آمدنم...

چه زيبا شده اي...

زيباتر از هر ديروز و فردايي...

دستهايت گرمابخش دستانم...

با بوسه اي از لبانت ،

              چه حرارتي و آتشي ،

                        درونم ريشه دوانده ست...

برگي از شاخه خاطرات فرو ريخت...

                صندلي بي تو در قعر تاريكي!...

                      در دالان نسيان و فراموشي فرو رفته ست...

يأس و نوميدي درون خاطرات خوب و بد جاريست...

تمنا دارم پنجره را نگشاييد!!!

بگذارید تا عطر حضورش همچنان در اتاق خاطرم باقي باشد!!!...

                                                                            پنجره را باز نكنيد!!!

+ نوشته شده در  85/01/07ساعت 3:11  توسط آرفو رفت عارف اومد  

 

ابتدا نيّت کرده و سپس بر روی عکس کليک نماييد
 
 
+ نوشته شده در  84/12/28ساعت 15:2  توسط ناصر 

داغ يک عشق گم‌گشته را زنده كردی!!!

دست به قلم بردم تا عطر نگاهت را در فضاي جسم قلمم ببويم...

                                                                           اما دلم را شكستی...

جاودانه آمدم بي‌بويي از تهمت ناروايت...

و تو تمام سبزينه‌گی آبی را نچشيده بخشيدی...

در خلوت حضورم سبز درخشيدی...

اما عشق خيالي‌ات تمام من را سوزاند...

                                          نه اشكم را ديدی نه عشقم را !!!

پس چگونه قاضی شدی با آن نگاه نشنيده‌ات؟؟؟

هر روز حرف به حرف تمام شعرهايت را مزه كردم...

بی‌جويدن كلمه‌هايت همه را قورت دادم...

                                                    اما...

.

.

.

.

.

خفه شدم!!!...

وقتی گفتی عاشقی، خاكسترم كردی...

و اين رسم نوشدارو بودن نيست كه بعد از مرگ سهراب جاری شوی...

حيف كه اندوه مرا نچيده دادستانی...

و حتی اجازه نفس كشيدن را نيز ندادی...

(((استاد بودن عشق میخواهد!!!)))

و اينكه بدانی دیوانگی رسم محشر عشق است...

                                دیوانگی رسم محشر عشق است....

                                                  دیوانگی رسم محشر عشق است...

 

 

 

+ نوشته شده در  84/12/21ساعت 1:58  توسط آرفو رفت عارف اومد  

يک وقت هايي آدم چقدر احساس بيچارگي و ناتواني ميكند...

مي ماند كه چه كار ميتواند بكند؟؟؟

                    اصلا كاري هست كه بتواند انجام دهد؟؟؟

وقتي سردردهايت شروع مي شود،

تمام وجود من هم با تو ميلرزد...

                         وجودم تير ميكشد...

                                      فرياد مي زند تو را!!!...


من عادت ندارم آن چشم ها را قرمز و ملتهب ببينم...

دلم تاب نمي آورد...

داغون ميشود زير اين همه فشار...

                                  كاش ميشد دردهامان را قسمت كنيم...

اين حكمت چيست كه همه از آن حرف ميزنند؟؟؟

حكمت اين كارهاي خدا چيست؟؟؟

مگر فكر ميكند من از سنگ هستم؟؟؟

مگر فكر ميكند كه چه؟؟؟

كه چقدر صبر؟؟؟

چقدر؟؟؟...

فكر ميكني دوست داشتن چشمهاي يک نفر سخت تر است يا دوست داشتن خودش؟؟؟

راستی تو اصلا تا به حال عاشق شده اي؟؟؟

چه مزه ای ست عاشق شدن؟؟؟

                                   شاید شور؟؟؟

               یا شاید گس؟؟؟

ترش است لابد؟؟؟

آره ؟؟؟

مثل همان آلوهاي دركه كه زير نور آن لامپ هاي چندصد وات، آدم را هوسی ميكند...

اين را گفتم، ياد آن عكست افتادم با لبهاي قرمزی كه با ولع آلو و لواشک ميخورند...

کاش فقط یه کم تو بودی...

                                       ...

                                              ...

               


 

 

+ نوشته شده در  84/12/11ساعت 22:58  توسط آرفو رفت عارف اومد