رفته بودم عسلویه اسکله پارس جنوبی رو واحد داریوش
حالا اومدیم نوشهر اونم بندرش هستیم تو خدمتت ![]()
با تو ام یادته میگفتی متنفری از آرزوهای کوچیک ولی بازم یه دونه دیگش برآورده شد ![]()
بررسی مشکلات اجتماعی , اقتصادی , سیاسی جامعه از دید یه ...
رفته بودم عسلویه اسکله پارس جنوبی رو واحد داریوش
حالا اومدیم نوشهر اونم بندرش هستیم تو خدمتت ![]()
با تو ام یادته میگفتی متنفری از آرزوهای کوچیک ولی بازم یه دونه دیگش برآورده شد ![]()
پ ن : نوشته هام آبیاری کنم شاید بزرگ شدن َ نظرت چیه ؟
مثه ... اروم سکون دار
چه اول شب آرومی .
تو چطور
میزونی ؟
ازم خواسته بودی که یه نوشته به عنوان خداحافظی ازمن داشته باشی...
ولی این کلمه رو ازمن نخواه ...
نمیخوام شیرینی این رابطه با تلخی کلمه خداحافظی آلوده بشه...
یادته ...؟
بهت گفته بودم:
به این رابطه به چشم یه تجربه نگاه کن...
از زندگیت لذت ببر...
زندگی می تونه زیارت گاه لحظات شاد باشه ...
هرکاری که می کنی آخرش مهم نیست...
مهم این هست که عاشق باشی...
و هوشیار و بالذت اونو انجام بدی...
اینکه احساس کنی
والاترین کار زندگیتو انجام می دی...
بهتر از من می دونی که:
عشق داد و ستد نیست...
سود و زیان درکارش نیست...
عشق بخشش لذت به دیگرانه...
مثل عطر افشانی گل سرخ...
پس در درجه اول اگرعاشق شدی
خودتو معطرکردی بعد دیگرانو...
اگرعشقی درونت رشد کرده
تا زمانیکه داریش وجودت معطره...
پس عاشق بمون...
نه برای من نوعی که برای خودت...
زمانیکه عاشقی
پا دریه وادی مقدس گذاشتی...
به یاد داشته باش
که دریک فضای مقدس
خداوند به تونزدیک تره...
پس به توغبطه می خورم ... ... ...
ازم نخواه بگم خداحافظ
هر کلمه ای که دوست داری
برای پایان این ماجرا بزار... ... ... ... ...
یادت هست
هنوزم وقتی میخونمش همه ی کلاغ ها از رو دوش مترسک پا میشن با بال های سیاشون پرواز میکنند طرف ...
نه آنقدر دور از هم
که نزدیکی آرزو ْ و نه آنقدر نزدیک
که دوری یک رویا
چند سال باید زنده بود ؟
چند عمر باید تجربه نمود ؟؟
چند اسم را باید دوست داشت ؟؟؟
چند رسم که خوشایند باید ....
حلاجی کرد ؟؟؟؟
نه می توانم که نباشم
و نه آمده ام که باشم ....
پ.ن : امیدواری به قلم خویش هم بد نیست ها .
ب
ر
گ
ر
د
پ.ن:خواهش میکنم...التماس میکنم...دستور میدم...اصرار میکنم...تهدید میکنم...
تا فالی از قفس بدر آرد...
و اهداء نماید آن را به جویندگان خوشبختی...
تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد...
پرواز...،
قصه ای بس ابلهانه ای است...
از معبر قفس!!!...
در دیاری که
دل مردمش
از شک به هم لبریز است،
در دیاری که
گل زینتی اش خشخاش است،
پونه بودن سخت است!..
در دیاری که
همه دزد و دغل باز و
ریاکار و کثیفند،
همه بی همه چیزند،
همه ابلیس اند،
آن که از عشق سخن می گوید،
بوف نفرین شده ای،
بدبخت است!
سخت است!
سخت است....
ازم خواسته بودی که یه نوشته به عنوان خداحافظی ازمن داشته باشی...
ولی این کلمه رو ازمن نخواه...
نمیخوام شیرینی این رابطه با تلخی کلمه خداحافظی آلوده بشه...
یادته...؟
بهت گفته بودم به این رابطه به چشم یه تجربه نگاه کن...
از زندگیت لذت ببر...
زندگی می تونه زیارتگاه لحظات شاد باشه...
هرکاری که می کنی آخرش مهم نیست...
مهم این هست که عاشق باشی...
و هوشیار و بالذت اونو انجام بدی...
اینکه احساس کنی والاترین کار زندگیتو انجام می دی...
بهتر از من می دونی که:
عشق داد و ستد نیست...
سود و زیان درکارش نیست...
عشق بخشش لذت به دیگرانه...
مثل عطر افشانی گل سرخ...
پس در درجه اول اگرعاشق شدی
خودتو معطرکردی بعد دیگرانو...
اگرعشقی درونت رشد کرده
تا زمانیکه داریش وجودت معطره...
پس عاشق بمون...
نه برای من نوعی که برای خودت...
زمانیکه عاشقی پا دریه وادی مقدس گذاشتی...
به یاد داشته باش که دریک فضای مقدس خداوند به تونزدیک تره...پس به توغبطه می خورم...
ازم نخواه بگم خداحافظ!!!
هر کلمه ای که دوست داری برای پایان این ماجرا بزار... ... ...
دوستارت:سپیده...
خانومه : برو استراحت كن زودتر بهتر بشي ، حالت خيلي بده![]()
آقاهه: حالا ميرم![]()
خانومه : منم از اينجا برات انرژي مي فرستم![]()
آقاهه : از كدوم پورت ؟ اينفرارد ؟ بلوتوس ؟ لَن ؟ يا با اس . دي كارت؟![]()
خانومه : نه از اينجا از قلبم![]()
آقاهه : پس با پورت لب...اما ما كه نمي تونيم كانكت كنيم راهمون خيلي دوره؟![]()
خانومه : اسمش قلبه نه لب![]()
آقاهه: پورتش لبه ، پورتُكُلش قلبه!![]()
![]()
خانومه : گير دادي به لب ها
آقاهه: بايد بيام پيشت تا بتونيم كانكت كنيم ، دايركت لينک مي خواد
آقاهه: خوب تو هم به يه چيز ديگه گير بده
خانومه : من همينكه تو كنارم باشي برام بسه
آقاهه: ولي براي ديتا ترنسور، دايركت لينك لازمه!!!
خانومه : دايركت لينک براي من هزينه برداره من نمي تونم از پسش بر بيام![]()
آقاهه : پس به اميد كانكت![]()
خانومه: انگار فيلم زياد ديدي!!!راستي تو فكر مي كني بازيگر خوبي براي فيلماي عشقي بشي؟![]()
آقاهه : نه ، چون با هر لبي نمي تونم كانكت بشم ، پورتكل خاص مي خواد ، منم ندارم![]()
خانومه : پورتكل من مي خوره ؟![]()
آقاهه : نمي دونم ، شايد ، بايد ديد وقتي كانتكت مي شه ، كانكت مي مونه يا فيلد مي ده، يعني بعد از وريفاي معلوم مي شه
خانومه : خوب تو كه يوزر و پسورد منو نداري ؟؟![]()
آقاهه :
آقاهه : با ورديال هم ميشه پيدا كرد ، يا دي كد كردن كانكشن، من كه ورديال مي كنم ، مي خواي بخواه نمي خواي هم بايد بخواي![]()
خانومه : هاهاها
آقاهه : دايركت لينک پيدا كنم مطمئن باش كه پسوردتو دي كد مي كنم
خانومه : به اميد ديدار...![]()
آقاهه : منتظرم باش ، باي![]()
![]()
برف ميبارد...
زمين سياه شده...
چشمانم برفي شده يا زمين در مردمک چشمم حل شده؟؟؟
پسرک معصوم از عشقش ميگويد...
و من آرام
در تاب سبز کردن او هستم...
ولي او همچنان طوسي است...
او در فکر من...
و من در فکر محبوبم!!!
محبوبم...
دوستش ميدارم...
بي هيچ انتظار...
دانم که
قماري بيش نيست...
يا برنده ي برنده
يا نيست و نابود!!!...
نه بغضي گلويم را گرفته بود...
نه دلم شكسته بود...
نه حتي قطره اي اشک در چشمم حلقه زده بود...
هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم...
هر چند ، او روبرويم نشسته بود...
بي آنكه مرا ببيند!!!
و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد...
كاش انقدر شفاف نبودم...
آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد...
كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد...
بايد براي ديده شدن كاري كرد!...
شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد!!!...
پس بايد دامن شفافم را به قطره هاي اشک آلوده كنم...
كار سختي نيست...
كافي است نگاهش كنم...
دامنم لكه دار خواهد شد!!!
اما هنوز در روبرويم نشسته است...
بي آنكه مرا ببيند يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را !!!
براي ديده شدن شيشه فقط يک راه هست...
راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند:
بايد شكست تا ديده شد!!!
پس با كمال ميل شكسته مي شوم...
و به پايش مي افتم...
حالا هم بغض گلويم ر ا گرفته...
هم گريه كرده ام...
هم شكسته ام...
هم به پايش افتاده ام...
اما هنوز در برابر من نشسته است!!!
بي آنكه مرا ببيند يا خرده شيشه هاي افتاده به پايش را !!!... ... ...
اکنون دراتاق کوچک تنهايي هايم درکنار شمعي به درد دل نشسته ام...
وسخن ميگويم با اوکه چه رسمي است روزگار را...
موسيقي باران برخلوت تنهاييمان رنگ ديگري بخشيده...
خيره در چشمانش مانده ام...
هر دو اشک ريزان به پايان عاقبت خويش مي انديشيم...
او ساعتي چند و من سالي چند...
ساحل چشمان دريايي اش به کبودي رفته...
تن نحيفش را به زحمت بر روي کمر نگه داشته...
آخر نميدانم فرق من و او چيست که او ساعتي چند و من سالي چند؟؟؟
دست داراز ميکنم تابرسرش دستي کشم تا آرامشش دهم...
اما از تب عشقي که در وجودش نهفته دستانم ميسوزد!!!
چه ميشد من هم مثل او باشم؟؟؟
عاشق...
درچشمانم خيره ميشود و آرام ميگويد:
صبر...صبر...صبر...
هم او که با داشتنش زمستان سرد بهاري دلنشين خواهد بود...
با تو تا نهايت زمانه...
تا باقي وجود...
تا انتهاي عالم فاني...
عاشقانه خواهم ماند...
با تو از کران تا کران...
تا بلنداي قله هاي سپيد خوشبختي...
با دو بال نازک به پرواز در خواهم آمد...
تجربه اولين عشق با تو شيرين شد خوب من...
با تو گل خوشبختي از اعماق وجودم جوانه زد...
با تو جرقه هاي عاشق شدن در آتشکده متروک قلبم شعله کشيد...
و ترانه هاي عاشقانه ام با تو به حقيقت رسيد...
انجماد خون در رگهاي يخ زده ام در شراره هاي آغوش سوزانت ذوب شد...
و با تو و وجود متبرک توست که مي خواهم بمانم...
تا هميشه و هميشه در کلبه عشق ميزبان نفسهاي عاشقانه ات خواهم ماند...
با من حرف مي زنند ديوارهايش...
رايحه وجودت همچنان در فضا پراكندست...
صندلي چوبي...
دست نوشته هايت...
و قلم بي تاب لمس سرانگشتانت...
خاطرات ورق مي خورند...
و من تو را در كنار پنجره،
كه مهربانترين عضو يك اتاق است ،
مي يابم...
با چشمان روشنت نور را ميهمان دلم مي كني و لبخند را نثار آمدنم...
چه زيبا شده اي...
زيباتر از هر ديروز و فردايي...
دستهايت گرمابخش دستانم...
با بوسه اي از لبانت ،
چه حرارتي و آتشي ،
درونم ريشه دوانده ست...
برگي از شاخه خاطرات فرو ريخت...
صندلي بي تو در قعر تاريكي!...
در دالان نسيان و فراموشي فرو رفته ست...
يأس و نوميدي درون خاطرات خوب و بد جاريست...
تمنا دارم پنجره را نگشاييد!!!
بگذارید تا عطر حضورش همچنان در اتاق خاطرم باقي باشد!!!...
پنجره را باز نكنيد!!!
دست به قلم بردم تا عطر نگاهت را در فضاي جسم قلمم ببويم...
اما دلم را شكستی...
جاودانه آمدم بيبويي از تهمت ناروايت...
و تو تمام سبزينهگی آبی را نچشيده بخشيدی...
در خلوت حضورم سبز درخشيدی...
اما عشق خياليات تمام من را سوزاند...
نه اشكم را ديدی نه عشقم را !!!
پس چگونه قاضی شدی با آن نگاه نشنيدهات؟؟؟
هر روز حرف به حرف تمام شعرهايت را مزه كردم...
بیجويدن كلمههايت همه را قورت دادم...
اما...
.
.
.
.
.
خفه شدم!!!...
وقتی گفتی عاشقی، خاكسترم كردی...
و اين رسم نوشدارو بودن نيست كه بعد از مرگ سهراب جاری شوی...
حيف كه اندوه مرا نچيده دادستانی...
و حتی اجازه نفس كشيدن را نيز ندادی...
(((استاد بودن عشق میخواهد!!!)))
و اينكه بدانی دیوانگی رسم محشر عشق است...
دیوانگی رسم محشر عشق است....
دیوانگی رسم محشر عشق است...
مي ماند كه چه كار ميتواند بكند؟؟؟
اصلا كاري هست كه بتواند انجام دهد؟؟؟
وقتي سردردهايت شروع مي شود،
تمام وجود من هم با تو ميلرزد...
وجودم تير ميكشد...
فرياد مي زند تو را!!!...
من عادت ندارم آن چشم ها را قرمز و ملتهب ببينم...
دلم تاب نمي آورد...
داغون ميشود زير اين همه فشار...
كاش ميشد دردهامان را قسمت كنيم...
اين حكمت چيست كه همه از آن حرف ميزنند؟؟؟
حكمت اين كارهاي خدا چيست؟؟؟
مگر فكر ميكند من از سنگ هستم؟؟؟
مگر فكر ميكند كه چه؟؟؟
كه چقدر صبر؟؟؟
چقدر؟؟؟...
فكر ميكني دوست داشتن چشمهاي يک نفر سخت تر است يا دوست داشتن خودش؟؟؟
راستی تو اصلا تا به حال عاشق شده اي؟؟؟
چه مزه ای ست عاشق شدن؟؟؟
شاید شور؟؟؟
یا شاید گس؟؟؟
ترش است لابد؟؟؟
آره ؟؟؟
مثل همان آلوهاي دركه كه زير نور آن لامپ هاي چندصد وات، آدم را هوسی ميكند...
اين را گفتم، ياد آن عكست افتادم با لبهاي قرمزی كه با ولع آلو و لواشک ميخورند...
کاش فقط یه کم تو بودی...
...
...